ناصر خسرو

47

گشايش و رهايش ( فارسى )

نباشد كه از جمله شدن ايشان چيزى آيد موافق كه اندر او خلاف نباشد . پس درست كرديم كه نفس اعتدال نيست و او را گوهرى است كه طبايع مختلف را به اتّفاق آرد و ايشان را به هم فراز آمد بدان قوّتى كه ايزد سبحانه اندر او نهاده است حكمتى بزرگ را كه از پس جسد به ايستادن نفس از جسم پيدا شود مر او را چنان كه خداى تعالى مىگويد پس از آن كه تفصيل آفرينش يك از پس ديگر در اين آيت « وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ ، ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ . . . [ الى قوله ] أَحْسَنُ الْخالِقِينَ » « 1 » فرمود مردم را از گلى كه ثفل از او جدا گشته بود آفريدم ، پس آن را آب گنده كردم اندر مكان جاى گير ، پس آن آب را خون بسته كردم ، پس مر آن خون را گوشت خاييده كردم ، پس مر آن گوشت را استخوان آفريدم ، پس مر آن استخوان را به گوشت بپوشانيدم ، پس نيافريدم مر آن را آفرينش ديگر ، پس بزرگ است خداى كه نيكوترين آفريدگاران است . آنگاه گفت « ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ ، ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ » « 2 » مىگويد : از پس آن كه شما مردگان « 3 » باشيد روز قيامت برانگيخته [ 38 ] شويد ، چون مراد آفرينش نه اين بود مر حكمتى اندر اين عالم پديد نيامد و اين نفس كه مر اين مخالفان را به هم فراز آورد اندر اين كالبد باز از ايشان جدا شد ، اگر با شناخت آفريدگار و طاعت و پرستارى جدا شد از عالم جاويد در نعيم باشد و اگر نادان بود و در نادانى و بىطاعتى جدا شد در جحيم ماند . بررس تا بدانى ، بشناس تا برهى .

--> ( 1 ) . مؤمنون ، 12 تا 14 . ( 2 ) . مؤمنون ، 15 و 16 . ( 3 ) . در اصل : مركان .